تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Fourth Birthday tickers من هم مامان شدم

من هم مامان شدم
 
قالب وبلاگ
سه سال و نیمگی یعنی بزرگ شدن!مستقل شدن!

سه سال و نیمگی یعنی مهد رفتن

سه سال و نیمگی یعنی تمرین نه گفتن.یعنی مخالفت کردن

سه سال و نیمگی یعنی شیرین زبانی کردن،قصه گفتن،شعر خواندن.جواب حاضر بودن!

سه سال و نیمگی یعنی اوج تخیل

سه سال و نیمگی یعنی قلدر شدن!دعوا کردن

سه سال و نیمگی فصل بازی های جمعی!

پسرک نازنینم سه سال و نیمگیت مبارک!

قربان قد و بالای نازنینت که هنوز ریزه میزه است.فدای تو بشوم...

مدت هاست که میخوام بنویسم اما واقعا نتونستم.حتی جملات تو ذهنم آماده بود اما این مدت واقعا کم وقت داشتم.خیلی کم.کار نمونه گیری پایان نامه ام شروع شده و هر روز بیرونم .پنج شنبه و جمعه ها هم که مشغول امورات خانه! حالا هم که میخوام بنویسم هزاران جمله تو سرم تلنبار شده که باید یکی یکی از ذهنم بکشم بیرون و بیارمش اینجا.

تو این مدت 4 ماهه اتفاقات زیاد افتاده.روز عید غدیر بابایی مهربون حسین زحمت کشیدند ما رو به صورت غافلگیرانه فرستادند لار که آب و هوایی عوض کنیم.از اونجایی که هیچ کس تو لار خبر نداشت سورپرایز حسابی شد.از صبح که تو هواپیما نشستیم پسرک شروع کرد به نق زدن.کی میرسیم پیش علی؟چرا نمیرسیم؟مگه نگفتی با هواپیما زود میرسیم!کاش با ماشین اومده بودیم!!!!!خلاصه اینکه اینکه خواب آلوده بود و هی غر میزد.بعدش هم گرفت خوابید و خیال من رو راحت کرد.قرار بر این بود که آقای پدر به کسی خبر ندن و ما خودمون تاکسی بگیریم بریم در خونه مون.اما دلشون طاقت نیوورده بود و ساعت 8 صبح بعد از پرواز ما تماس گرفته بودن با پدر و مادرم که پاشین برین دختر و نوه تون دارن میان.مادرم اینا هم ذوق زده شده بودن.
سفر خیلی خوبی بود.همون روز اول به مناسبت عید،ناهار رو دعوت دایی ام بودیم.تمام قوم و خویش ها رو اونجا دیدیم.خیلی شلوغ بود حسین اونجا حسابی بازی کرد.یه شام هم دعوت خونه دایی خدابیامرزم بودیم در واقع خانمشون به یاد دور هم نشینی های قدیمی یه مهمونی زنونه گرفته بودن.یه شب هم خونه خاله ام اینا.در کل برای روحیه درب و داغون من خیلی عالی بود .



از دیگر اتفاقات این مدت بردن حسین به چشم پزشکی بود.حدود یک سال پیش دکتر چشم حسین گفته بود که احتمالا حسین نیاز به عینک خواهد داشت.چون چشمش آستیگماتیسمه.قرار بود که بعد 6 ماه دوباره مراجعه کنیم اما تنبلی کردیم و نرفتیم.تا اینکه بعد از کش و قوس های فراوان بالاخره 9 آذرماه نوبت گرفتیم و رفتیم.شماره چشم حسین یک و نیم بود.خوشبختانه و متاسفانه نه کم شده بود و نه زیاد.برای همین دکتر عینک داد برای مطالعه !!!! و تلویزیون و کامپیوتر و نقاشی.حسین جان رسما از روز شنبه 12 آذر عینک میزنن!

الهی قربون پرفسور نازنینم بشم.گلکم.عزیزکم...
اواخر آذرماه بود که جواب کمیته اخلاق پایان نامه ام اومد ومن باید دیگه رسما کار نمونه گیری رو شروع میکردم.یه 10 روزی رضایت گرفتن از انجمن ام اس طول کشید تا 5 دی ماه که قرار شد برم و کارم رو شروع کنم.چند ماهی بود که دغدغه مهد بردن حسین رو داشتم.خیلی بهش فکر کرده بودم به مهدکودکش،رفتنش ،عادت کردنش و خیلی چیزا.همش هم میترسیدم.برای همین ازش دوری میکردم.تا اینکه دلم رو زدم به دریا و 5 دی رسما به همه اعلام کردم که حسین رو از فردا میبرم مهد دانشکده.خوب سخت بود.یعنی به خاطر پیشینه حسین برای من امر ترسناکی بود.خلاصه از سه شنبه 6 دی حسین رفت مهدکودک.
حقیقت این بود که سه هفته اول مهد رفتن رو ما به شدت عذاب کشیدیم.روز اول و دوم خوب بود.تا اینکه پنج شنبه و جمعه افتاد وسط مهدکودک رفتنش.شنبه هم خوب بود.این خوب یعنی فقط غر میزد و گریه نمیکرد.فقط پشت هم از مربیاش میپرسیده مامانم کی میاد.خونه هم هی غر میزد فردا نمیرم.صبح هم یه ذره غر میزد و گریه.
تا اینکه یکشنبه کاری برام پیش اومد من یه دو ساعتی دیرتر رفتم دنبال حسین.یعنی به جای 12 دو بعدازظهر رفتم.واااااااای چشمتون روز بد نبینه دماری از روزگار ما درآورد.خیلی روزهای سختی بود.دیوانه شدیم!از 6 عصر شروع میکرد به گریه کردن تا موقع خواب.بعضی وقتا از خواب بیدار میشد و گریه میکرد.لجبازی،بیقراری.صبح خودش رو به خواب میزد.خودش رو به مریضی میزد.شاید کسی باور نکنه انگار بچه 10 ساله ای بود که میخواست ما رو گول بزنه.به روش هایی متوسل میشد که بیا و ببین.صبحونه نمیخورد.دیر کاراش رو انجام میداد بعد میگفت دیر شده نمیریم.متوسل میشد به پایین که تو برو من میمونم پیش بی بی!!!دیگه مجبور شدیم بهش بگیم که بی بی هم صبحا میره کلاس!!بنده خدا مادربزرگش جرات نداشت صبح در خونه رو باز کنه.تو ماشین یک بند ناله میزد که نمیرم.البته در 95 درصد موارد  تا از در مهدکودک میرفتیم تو ساکت میشد.و آدم میموند آیا این پسرک همان حسین است یا نه.هر چند تو مهدکودک به جای گریه کردن پونصد دفعه میپرسید مامانم کی میاد دنبالم؟زود میاد؟ به هر کی میرسید و با هر کی تلفنی حرف میزد گریه میکرد که من فردا مهدکودک نمیرم.ضجه میزدا.اساسی!!!!روانی شده بودیم.فشار از همه طرف بود که نبرینش.با دو سه نفری از مشاورین مشورت کردیم و در کل به ما گفتن بازیشه تسلیمش نشین.تسلیمش نشدیم تا اینکه از هفته سوم به بعد خوب شد.اما هر صبح که میخوایم بریم صد دفعه میگه مامان زود بیای دنبالما.......
از سختی کشیدن خودم هم فقط همین رو بگم که روزانه نزدیک به دو و نیم کیلومتر پیاده روی میکردم که هم به نمونه گیریم برسم هم به مهدکودک رفتنش.به قول همسرم اشتباه من اینه که میخوام چندین کار سخت رو با هم انجام بدم.با یک دست چند تا هندونه بردارم.اما میدونین! این ترس من از جدایی حسین و مهدرفتنش باعث شد یهویی بزنم به دل کار!!!!!!
این از قصه مهدکودک.هر چند پسرک ده روزیه که به خاطر آبله مرغون مهد نرفته.



پسر نازنینم از وقتی رفته مهد رفتارهاش تا یه حدی تغییر کرده.جسورتر شده.اجتماعی تر شده.وقتی جایی میریم راحت تر شروع به ارتباط میکنه.بازی های جمعی رو بیشتر انجام میده.تو قرارهامون با دوستان بامحبت تغییراتش رو به وضوح حس میکنم.
عزیزکم ریسک پذیر شده.قلدربازی هم درمیاره.مهربونکم دیگه مثل سابق محتاط نیست.تا یه حد زیادی خوشحال هستم و تا مقداری هم نگران.
پسر مهربونم پسر نازنینم پسر قشنگم خیلی دوستت دارم.


نمونه ای از منظره کشیدن حسین

عسلکم به شدت به خوندن و نوشتن علاقه منده.با آهنرباهاش مینویسه.اوایل فقط کلماتی که بلد بود رو مینوشت.اما الان کلمات خودساخته هم با آهنرباهاش مینویسه.با قلم و کاغذ نمینویسه ها.بعد میاد جای حروف رو با هم عوض میکنه و مسخره بازی درمیاره.مثلا من بن بن بن 4 براش گرفتم.مینویسه باهاش توحید اما میاد جای د و ذ رو عوض میکنه و میشه توحیذ!!!!

نمونه هایی از الفبا نویسی حسین حدود سه ماه پیش


شکل پیشرفته نوشتن(ایران نوشته)



اینجا با آهن رباهاش چراغ راهنمایی درست کرده و بارون رنگارنگ داره میباره

اینجا صورت درست کرده!


عینک آهن ربایی

تقریبا یک ماه تب تلفن گرفتن گرفته بود!!!!!! کلی پول تلفنمون شد.119 اعلام ساعت،192 اعلام اوقات شرعی،144 قرآن خوندن و...
حسین البته لیستی از تلفن های سه شماره ای رو بلد بود که میدونست نباید شماره شون رو بگیره.110،115،118،121،122،113 و غیره.
علاوه بر این شماره تلفن من و باباش و خونه هر دو مادربزرگهاش رو حفظه.

حسینم بلده تا 100 رو به انگلیسی بشماره.تا 1000 هم به فارسی.خیلی از کلمات انگلیسی رو بلده.تا 13 رو بلده فرانسوی بشماره.حروف الفبای عربی و انگلیسی و فارسی و فرانسوی رو کاملا حفظه.اشکال رو هم به زبان انگلیسی و فرانسه بلده.حالا نه اینکه فکر کنین ما بردیمش کلاس زبان.اتفاقی یه سایت پیدا کردیم به آدرس http://www.literacycenter.net # که با نشستن گهگدار پای این سایت یاد گرفته.بدون دخالت ما.

دیگه از تب مسابقه دوراهی افتاد.بازی با شخصیت های تخیلیش هم کم شده.

عشق مترو سواریه.از سر خط تا ته خط.یکی از بزرگترین آرزوهای هر روزه اش اینه که با بابایی اش تنها برن مترو و برن قسمت آقایونی(به اصطلاح خود حسین) و هی ایستگاه های مختلف پیاده بشن.تقریبا اسم 80 درصد ایستگاه های خط 1 و 2 و 4 رو بلده.عشق ایستگاه دروازه دولته.بازی هر روزه اش با من،نوشتن اسم ایستگاه های مترو با آهنرباهاشه که بر عهده خودشه و اعلامش توسط من!مثلا من اون خانمه ای هستم که اسم ایستگاه ها رو تو قطار میگه.و خودش هم اون آقایی که تو هر ایستگاه نام ایستگاه رو میگه....
آخرش هم بابای مهربون لطف کردن یه نقشه از 5 خط متروی تهران پرینت گرفتن و زدیم به اتاقش.عشق میکنه با این نقشه.
قربونت برم پسرک گلم......



یادم رفت بگم که حسین هر صبح به محض بیدار شدن از خواب میره سراغ بن بن بنش و بهش سلام میکنه.

با وجود همه این خوبی ها و شیرین کاری ها حسین نازنین اوقاتی رو هم برای راه رفتن روی اعصاب ما اختصاص میدن!!!!!! لازم به ذکره این ساعات در طول روز کم نمی باشد!!!!!!!


از یاد رفته هایی که در متن نیامده است:

1.مهرماه بود که توی نمایشگاه رسانه های دیجیتال با دوستان با محبت عزیز قرار گذاشتیم.ویژگی بسیار خاص این دیدار،دیدن مجدد محمدین گلم و مامانشون بود که بسیار مشعوف گشتیم.

ادای حسین اینجا دیدنیه ها!

2.پسرکم خیلی وقته که خودش تنها تو اتاق میخوابه.نمیدونم این رو نوشته بودم یا نه.اینقدر دیر به دیر مینویسم که بدیهیات فراموش میشه!یکی دیگه از نکاتی که یادم رفته بود بنویسم استقلال حسین توی دستشویی رفتن و شلوار پوشیدنه که حول و حوش 4 ماهی هست خودش انجام میده.

3.بازی با کلمات رو زیاد انجام میده.آدم خنده اش میگیره.اونروز از حمام اومده بود بیرون کلاه سرش گذاشتم.میگه چرا کلاه میذاریم؟میخوایم بریم ایستگاه شهید کلاهدوز!!!

4.شب 22 بهمن توی خیابون بودیم.به رسم هر ساله ساعت 9 از تو ماشین الله اکبر گفتیم.(البته هر سال رو پشت بوم خونه تکبیر میفرستیم)حسین اینقدر ذوق زده شده بود که خدا میدونه.داد میزد الله اکبر.مرگ بر آرمیکا!مرگ بر اسرائیل.روز 22 بهمن هم حسابی شعار میداد.قربون گلکم برم.

5.هر جا میره مثلا مطب دکتر،توی مترو یا جاهای دیگه سخنرانی راه میندازه.داد میزنه ها!!!!!که همه صدای مبارکشون رو بشنون!مثلا تو مترو ایستگاه ها رو به اطلاع عموم میرسونه.یا در مورد حروف الفبا سخنرانی راه میندازه. 

اشکالی را که مشاهده میفرمایین جوجه ها و مادر و پدرشان هستند.ارتباطش را یافتید به ما هم بفرمایید!


پی نوشت:
1.حسین از روز دوشنبه 23 بهمن ماه اولین دونه آبله مرغونش نمایان شد.خدا رو شکر خیلی شدت نداشت.تعداد دونه هاش خیلی کم بود.امیدوارم دیگه مصونیت براش ایجاد شده باشد.
بیربط نوشت!

2.وزنش در همون حد 12 کیلو باقی مونده.بنده خدا داشت بیشتر میشده که با سرماخوردگی و آبله مرغان متوقف شد!

3.دوستان عزیز ادامه مطلب ربطی به خاطرات حسین نداره و واگویه های دل خودم به خاطر مسائل پیش آمده تو کشوره.عزیزانی که تمایل ندارن مطالعه نفرمایند!!


ادامه مطلب
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 21:30 ] [ مامانی ] [ ]

جوگیری کلا چیز بدیه.نه به اون 4 ماه آپ نکردن نه به این دو تا پست در یک روز!!!!!!

با تو بودن خیلی لذت بخشه عزیز دلم.

هر چند یه موقع هایی من بی حوصله ام و نمیتونم غرها و نق هات رو تحمل کنم.اما همینکه حال و روزم خوب میشه تو هم دلپذیر میشی.شاید دید من بهت فرق میکنه.

عزیز دلکم من چون دیر به دیر از تو مینویسم خیلی چیزها یادم میره و توی نوشتن فراموش میشه.یه سری چیزهایی یادم اومد که گفتم اضافه کنم به اضافه شیرین زبونی های امروزت

امروز که از خواب پاشدی منو هی بوس میکردی و میگفتی پاشو غشنگ من.دیگه الان همه ق ها رو که قبلا گ تلفظ میکردی غ تلفظ میکنی!تازه با دقت هم این کار رو انجام میدی!

اگه فاصله افتاده رو خیلی باحال میخونی.تیتراژ سریال فاصله ها.دایی علی یادت داده.اینقدر قشنگ میخونی که میخوام بخورمت.

یک مدته که به شدت به صندلی ماشین علاقه مند شدی و همش میری روی صندلی خودت میشینی.قبلا هیچ تمایلی به این کار نداشتی اما الان دو سه ماهی هست که صندلی ماشین رو ول نمیکنی.امان ا ز این که جا نداشته باشیم و بخوایم صندلیت رو جمع کنیم.!!

توی ماشین هم آهنگ های درخواستی داری.یه مدت ایران که کوفه نیست و ما بچه های ایران جنگیم تا رهایی بود.الان هم شده آمریکا آمریکا ننگ به نیرنگ تو!و بشکن سبوی باده را هستی تویی هستی تویی.امروز صبح داشتم تخم مرغ نیمرو میکردم.وقتی تخم مرغ رو شکوندم با شیطنت گفتی بشکن سبوی باده را........

البته به این لیست اضافه کنین پرنده های رها دسته دسته می آیند افتخاری رو.به اضافه اون تواشیح بسیار زیبا که محرم از رادیو معارف پخش میشد و بابایی ضبطش کرده.السلام علی الحسین.السلام علی الحسین السلام علی الحسین.السلام علی ......

امروز کلی با هم بازی کردیم.بازی حرکتی!من واقعا کم آوردم ولی تو هی میگفتی پاشو از اول.یه بازی ای که خودت ساختیش این بود هی میدوییدیم و صداهای مختلف درمیاوردیم.صدای باد،صدای شکستن شیشه!صدای گنجشک،صداش چک چک آب.صدای فوت!!!!!

به شدت به نوشتن و خواندن و بخش کردن و حروف الفبا علاقه مندی.مثلا ازت میپرسیم امروز با کی رفتی بیرون؟میگی با می ثم.تقریبا همه کلمات رو راحت بخش میکنی و میگی چند بخشه.از هر چی بتونی برای خودت نوشته درمیاری.دیروز یه تیکه نون بربری گرفته بودی دستت و میگفتی ببین شبیه با هست.با اسباب بازی هات هم تا میتونی از این جور کارا میکنی.مثلا الف مینویسی باهاشون.با مینویسی.بابا،آب،باد رو میتونی بنویسی.قبلا هم گفتم بالای 25 کلمه رو بلدی بخونی.

درخت،میز،مرغ،علی،حسین،پدر،خوب،بابا،بچه،باد،باران،آب،بادبادک،بادکنک،سیب،کوه،سگ،ابر،گل،مادر،مامان،در،دیوار،تابلو،

ماهی،چمن،توپ،گربه،،اردک،سبز،آبی...

الانم پیشم نشستی.بهت گفتم میخوام کلماتی رو که بلدی بخونی توی وبلاگت بنویسم.داری بهم یادآوری میکنی که از قلم نیافته.الهی من فدات بشم.قربونت بشممم.چشم همه رو مینویسم!

عاشق چراغ قرمزی.دوست داری پشت چراغ قرمز وایسیم!فکر کنم تنها کسی توی تهران باشی که از وجود چراغ قرمز اینقدر خوشحال میشه.!!!!! وقتی چراغ سبز باشه کلی حالت گرفته میشه.وقتی میرسیم به چراغ قرمز میگی دنگ چراغ قرمز و شروع میکنی به شمردن و وقتی سبز شد میگی دنگ چراغ سبز!در این صورته که از چراغ سبز شدن دلگیر نمیشی!!!!!!

حول و حوش دو ماهه که به تفنگ بازی علاقه پیدا کردی.همش هم تیراندازی میکنی.توی حرم امام رضا که بودیم هی مسخره بازی درمیاوردی و به این و اون تیراندازی میکردی که زودتر راه بریم آخه جلومون خیلی شلوغ بود.دیروز رفتم تفنگت رو که قایم کرده بودم درآوردم به خیال خودت رفتی به تمام وسایل من تیراندازی کردی و نابودشون کردی.....

واژه های آقایونی:

خدمت شما عرض کنم......

ببین عزیز من(وقتی میخوای چیزی رو توضیح بدی)

به نظر من......(قربون نظراتت)

وقتی در حال مسابقه اجرا کردنی خوب خانم اسمتون چیه؟خانم.... تحصیلاتتون؟

من جوانم اما میثم خردساله!!

وقتی دعواش میکنیم:اِاِاِ به توهین کردی؟آخه این درسته به نظر شما....

چند مدت پیش وقتی گریه های مظلوم نمایی میکرد و من اعتنا نمیکردم(اشک میریختاااا) میگفت من که قدقدا میکنم برات بذارم برم؟

اعصابمو خرد کردی؟(بچه مگه تو فینگیلی اعصاب هم داری؟)

وقتی میره تو شخصیت آقای مجری یا آپوش خیلی رسمی باهامون حرف میزنه.مثلا میگه خانم.... اسم پدر حسین چیه؟

آهان یه چیز دیگه حسین واوها رو الف میکنه.مثلا آسون رو میگه آسان.توی شعر فاصله ها چه آسون دل بریدی رو میگه چه آسان دل بریدی!!!!!!یه موقع هایی اینقدر جوگیر میشه که به نوزده هم میگه نازده!!!!!!

مامان من کی کت شلوار میپوشم داماد میشم.مامان من کت شلوار دوست دارم.

با خودم عهد کردم اگه دایی اش یا عموش یه کدومشون زن بگیرن برای حسین کت شلوار بخرم تا تو مراسمشون بپوشه!!!

میگم حسین بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟میگه مهندس....

پانوشت:

1.عنوان رو جدی نگیرین.هیچی به ذهنم نرسید مگه شعر سهراب.اگه میدونست اینجوری از شعراش استفاده میشه هیچ وقت شعر نمیگفت!!!!!!!!!

2.یادم رفت بگم پسرکم عشق ماکارونی و بستنی از همه نوع اعم از خونگی و چوبیه.بستنی براش حکم دوپینگ رو داره!

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 14:24 ] [ مامانی ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

حسین عزیز ما 12 مرداد ماه 87 به دنیا اومد
و خونه ما رو پر از شادی کرد.
این وبلاگ رو مامان و بابای حسین
در هفته 29 حاملگی ساختند.
به امید روزی که حسین کوچولو بزرگ بشه
و این مطالب رو بخونه.
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
امکانات وب

فروش بک لینکطراحی سایتعکس