تبليغاتX
من هم مامان شدم
من هم مامان شدم

حرف اول

پسرکم فردا 11 ماهش تموم میشه و میره توی ماه دوازدهم زندگیش.پسرکم دیگه داره بزرگ میشه و مردی شده واسه خودش.داره یک ساله میشه.تو این مدت نشد وبلاگش رو آپدیت کنم نه وقتی بود و نه حال و حوصله ای.توی این اوضاع بدجوری همه چیز توی هم تنیده شده بود.ومن دلم پر از غصه بود.غصه همه چیز.غصه ارزش هایی که خیلی راحت زیر پا میذاریم.غصه تهمت هایی که خیلی راحت میزنیم.غصه غصه غصه.البته عجیب نیست پسرکم.آخه دوره ،دوره آخرالزمانه.اینا رو برات مینویسم مامانم تا وقتی بزرگ شدی بخونی و بدونی.البته نمیدونم شاید فتنه ها اون موقع بیشتر باشه اما امید به این دارم که تا اون موقع صاحبمون اومده باشه و درد و غمی نباشه که انهم یرونه بعیدا و نرئه قریبا

ببخشید که از غم برات مینویسم اما پسرکم باید برات بگم شاید بعدها وقت نشه یا یادم بره و نتونم برات بگم.

از روزگار گله گیرم.از آدم ها گله دارم.از اینکه بعضی ها اینقدر روی حرف باطلشون پا میفشرند و حاضر نیستند گوششون رو باز کنند.

از اینکه راحت افراد رو متهم میکنند و حکم صادر میکنند.از اینکه حرف دشمن رو راحت قبول میکنند و به یک مسلمون راحت میگند دروغگو.دنیای بدیه و البته میدونم بدتر از این قبلا بوده و خواهد شد.روزگار بدیه که آدم خیلی چیزها رو میدونه و باید سکوت کنه سکوت سکوت سکوت.یک سکوت خفه کننده.روزگار بدیه که آدم هر چقدر هم راست بگه و سند و مدرک بیاره بازم بهش میگن دروغگو.روزگار بدیه که تهمت ها بدون اینکه اثبات بشه قبول میشه.وای خدای من عجب دوره ایه.حالا میفهمم سر تو چاه کردن و با چاه حرف زدن یعنی چی.حالا میفهمم حرف مالک رو که این جماعت دندان درد خودمانند...

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود- وین را ز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر-آری شود ولیک به خون جگر شود

حالا خیلی چیزها رو میفهمم و منتظرم.و منتظریم،من و تو و همه اونایی که میدونند..........

ز هی خجسته زمانی که یار بازآید-به کام غمزدگان غمگسار باز آید

به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم-بدان امید که آن شهسوار بازآید


شیرین کاریهای پسرکم

حسین آقا! توی این سن خیلی شیرینی.اینقدر که بعضی وقتا دوست دارم بخورمت!اینقدر که بعضی وقتا از ذوق بغلت میکنم و محکم میچسبونمت به خودم.اینقدر که هر لحظه بیشتر دوستت دارم.اینقدر که دوست دارم همه دنیا رو بدم به تو......

نمی تونم توصیف کنم.نمیتونم لحظه های شیرین با تو بودن رو اون جور که باید وشاید بگم.واقعا نمیتونم...

پسرک قشنگم، روز 30 خرداد سومین دندونت هم دراومد.یعنی اولین دندون از آرواره بالا!وقتی میخندی دندونت معلوم میشه.خیلی عسل میشی.فکر میکنم چهارمی هم داره درمیاد. سه چهار روزی هست که بیقراریت توی خواب و بیداری امونم رو بریده.والبته تو اینقدر آقایی که بیشتر وقتا به روی خودت نمیاری که درد داری.حسین پهلوون من.

نمی دونم از کجا شروع کنم و شیرین کاریهاتو بگم.

بذار از اول صبح که پا میشی شروع کنم.

حول و حوش 8 تا 9 صبح و نهایتا ده صبح از خواب پا میشی.میشینی تو تختت و بعد از چند دقیقه وایمیسی.اونوقت کشوی مامان رو باز میکینی و هر چی توش گذاشته میکشی بیرون!از پول و قوطی قرص گرفته تا کیف و... و مامان مجبور شده خیلی چیزا رو از اونجا برداره.

بعدش مامان میاد و شما رو از روی تختت برمیداره و سلام و صبح به خیرمیگه.صورت ماهت رو میشوره و میره که برات صبحونه بیاره.حسین من عاشق آشپزخونه اس.دنبال مامان راه میافته میاد تو آشپزخونه.وایمیسه و کابینت ها رو خالی میکنه.چند تا از ظرفای مامان رو تا هم تا حالا شکونده!دست میگیره به گاز و وایمیسه و فندکش رو روشن و خاموش میکنه.یا میره سمت لباسشویی و سطل آشغال!

بابا جون برات صندلی غذا گرفته که شما توش حسابی غذا بخوری!مامان میشونتت توی صندلی و بهت صبحونه میده

حسین عزیزم همچنان کم خوراکی.منم با این قضیه کنار اومدم.با وزنت که هنوز به 8 نرسیده کنار اومدم.وزن ماه قبلت 7950 بود.به هر حال این از صبح.

حسینم عاشق کامپیوتره اول که دکمه سی دی رام رو یاد گرفته بود حالا هم دکمه پاور رو.یهوی میبینی اینترنت وصلی کامپیوتر محترم خاموش میشه نگاه میکنی میبینی حسین نشسته کنار پات و دکمه رو زده!ای دل غافل!

عاشق عوض کردن کانالای تلویزیون به خصوص در مواقع حساس....و البته عاشق شبکه قرآن.تمام کانالا رو عوض میکنه تا میرسه به کانال 8 میره پی کارش!

هر دری که بسته بشه میخواد ببینه پشتش چه خبره فورا باز میکنه.امان از وقتی که کسی بخواد لباس عوض کنه یا بره حموم یا دستشویی!

هر نوع کشویی رو دوست داره حتی اگه بیست بار دستش لای کشو گیر کنه!همه چی رو از توی کشو خالی میکنه

هنوز که هنوزه راه نمیره.چند ثانیه ای  مستقل وایمیسه و بعد خودش رو میشونه رو زمین.

خودش از رو مبل پایین میاد.البته بعضی وقتا با کله!اون بعضی وقتا ما میگیریمش.

یه جغجغه داره که تو سیسمونیش بود.اون جغجغه رو ما تا حال جغجغه حساب نمیکردیم!اما کاشف به عمل اومد که ته اش سوت داره .اینقدر این پسرک دوست داره این سوتش رو.هی فوت میکنه توش صدای سوت که در میاد برای خودش دست میزنه!و الان یاد گرفته هر چیزی که دستش میدیم اول توش فوت میکنه ببینم صدا میده یا نه.بعضی وقتا هم دستش رو میکنه تو دهنش و فوت میکنه!

عاشق تاب بازیه.فقط توی تاب و زیر شیر میخوابه.

قبلا علاقه شدیدی به خوردن مهر داشت اما الان مثل آقاهای خوب سجده هم میکنه

وقتی بگیم چیزی رو بده بهمون میده

عاشق دنبال بازیه.عشقش اینه که یکی بغلش کنه یکی بدوه دنبالشون یا همینطوری که چهاردست و پا میره بریم دنبالش و با سرعت از دستمون فرار کنه.

عاشق کتاب از هر نوعی.به خصوص اگه عکس بچه توش داشته باشه.کلا با همه بچه ها ذوق میکنه.و البته اینقدر کتاب دوست داره که از روی علاقه میخوردش!

ماه رو خیلی دوست داره و ایراد میگیره که بدین به من!

یا کریم........

این یعنی حسین عاشق پرنده ها به خصوص از نوع قمری یا همون یا کریمه.صداش رو به خوبی تشخیص میده.وقتی میان پشت پنجره خونه میشینن تندی میاد تو بغل که زود بریم ببینمشون.

در موقعی که کسی دستشویی باشه به شدت در رو میکوبونه که طرف پشیمون بشه از رفتنش!

متنفر از تعویض پوشک و حمام بد موقع!

بستنی و شکلات خیلی دوست داره.این که میگم خیلی دوست داره یعنی باز همون یه ذره میخوره نه بیشتر حواستون باشه.کلا معده گنجشکی داره این پسرک.

لحن دعا و اذان و نماز و..... رو خیلی خوب تشخیص میده و باهاش با زبون خودش همنوا میشه.

مسجد میره با مامانی یا بابایی.البته بیشتر با بابایی.تنها عیبش اینه که مهر بقیه رو برمیداره.

وقتی ما دست میزنیم با رضایت دست میزنه.خصوصا اگه ما هیجان زده بشیم و دست بزنیم مثلا پای فوتبال یا یه بحث داغ.

امان از موقعی که کسی گریه کنه چنان گریه ای سر میده نگو و نپرس به خصوص اگه یه نی نی دیگه گریه کنه!

آلبوم دوست داره.بابایی که میره بیرون براش دلتنگ میشه عکس بابا رو نشونش میدم بوس میکنه!

از کمدهایی که درشون باز باشه استقبال میکنه و فورا میپره توش!

بوسیدن رو بلد شده البته با روش خودش.دهنش رو باز و بسته میکنه یعنی بوس دادم.

عاشق شیرخوردنه!ولی نمیدونم چرا از غذا خوردن بدش میاد!دوست داره موقع شیر خوردن بخندونمش.

 از بین غذاها از ماست و پنیر و خامه استقبال بیشتری میکنه و البته برنج سفید!

دالی بازی رو هم خیلی دوست داره.کیف میکنه ازش.

اما من یه نگرانی دارم.دامنه لغاتش خیلی گسترده نیست.در حد ماما بابا به(آبه) ددر و اگه(یعنی این چیه) و چیز بیشتری نمیگه.البته سخنرانی میکنه ما نمیفهمیم.

مطمئنم خیلی چیزا رو یادم رفته بنویسم.تصمیم گرفتم یه دفتر هم برات بگیرم و روزانه از شیرین کاریات بنویسم.البته اگه بذاری عسلک من.


حرف آخر:

این حرفا رو میخواستم توی یک سالگیش بنویسم اما الان مینویسم شاید بعدها وقت نشه یا یادم بره یا اینطوری که باید بگم نگم.

وارد ماه رجب شدیم.ماهی که حسینم توش به دنیا اومد دقیقا 30 رجب.من اون روزا رو هیچ وقت یادم نمیره.هیچ وقت. نزدیک به یک سال گذشت.باورم نمیشه.

انگار همین دیروز بود که گذاشتنت تو بغلم و گفتند اینم پسرت.انگار همین دیروز بود که گفتند زردی داری و بستری موندیم و من کلی گریه کردم.چه انتظار سختی بود انتظار اومدن به خونه.

انگار همین دیروز بود که رفتیم مشهد.که غلت زدی.که برامون بلند خندیدی.

انگار همین دیروز بود که بردمت همایش شیرخوارگان حسینی که بهت بگم امام حسینی که اسمت رو از روی اسم مبارکش برداشتیم کی بوده.

انگار همین دیروز بود که شبا تا صبح بیدار بودم و بودی و میگشتیم تا بخوابی.همین دیروز بود که از شیر خوردن بدت اومد و من چقدر گریه کردم.

یادم نمیره اون روزایی رو که مریض شدی و من اومدم اینجا نوشتم روزهای سخت........

انگار همین دیروز بود که چهاردست و پا رفتی بدون سینه خیز رفتن درست و حسابی و وایسادی وما چقدر ذوق زده شدیم.

پسرکم خدا رو شکر میکنم.هزاران هزار مرتبه.برای وجود نازنین تو.خدایا ممنونم که لیاقت مادر شدن رو به من دادی .خدایا ممنونم که لذت مادر شدن رو هر روز بارها توی دلم حس میکنم.خدایا ممنونم از تو برای پسری باهوش و سالم.

خدایا ازت میخوام که همینطور که تا الان خودت مراقبش بودی از الان هم خودت مراقبش باشی و به خاطر اسمش و به عشقی که ما به امام حسین داریم پسرکمون رو حسینی بار بیاری.

خدایا حسینم رو همیشه به تو سپردم و الان هم به تو میسپارم که خودت در برابر همه بلاهای دنیوی و اخروی مراقبش باشی.

خدایا حسینم رو به تو میسپارم و ازت عاجزانه میخوام که پسرکم امام زمانش رو درک کنه و ببیندش و یارش باشه.


 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388 توسط مامانی

یکی بود یکی نبود............
تو نوشته های قبلی خوندید که حسین رفت یک ایرانگردی مفصل و بعدش هم اومد لار
داستان اول:حسین در لار
جونم براتون بگه که حسین توی لار خیلی بهش خوش گذشت.چهاردست و پا رفتن رو شروع کرد.هر روز توی حیاط خونه مامان بزرگ میگشت.چند بار با مامانش رفت خونه خاله مامانی.با کالسکه.خلاصه اینکه لار هم برای مامانش خوب بود هم برای حسین.مامانیش دیگه خسته نبود.دیگه درمونده نبود.
حسین قصه ما توی لار عاشق دردر رفتن شد.و همینطور وابسته به بابابزرگ جونش.تا آقاجون از سرکار میومد خودشو مینداخت تو بغلش.جیییییغ و دااااااااااااد که بغلم کن.همش دوست داشت به پریز دست بزنه.برقها رو خاموش و روشن بکنه.سوار الگانسش هم میشد و با سرعت جت حرکت میکرد.بعدش هم که افتاد رو چهاردست و پا میرفت زیر تخت خونه مامان بزرگ اینا.اونجا رو خیلی دوست داشت.می رفت توپشو از اونجا برمیداشت.آخه دایی جونش سه تا توپ براش خریده بود دو تا سبز یکی طلایی.
حسین توی لار یه دندون دیگه هم درآورد.بعدشم یاد گرفت وقتی از خواب پا میشه خودش بشینه.خودش می نشست و بعدش با چهاردست و پا میرفت سر دستگاه دی وی دی  بابابزرگ و محکم میکوبوند روش و مامانش رو از خواب بیدار میکرد.
پسرک قصه ما اونجا دردونه بود و بهش میگفتن بچه تهرانی.همه دوستش داشتن.خونواده دایی مامان و باباش .خونواده ی عمه مامان و باباش و خاله مامان و باباش.و خلاصه همه.یک روز هم دوست مامانش خاله زهره اومد و حسین رو دید و براش یه دست لباس خوشگل آورد که البته خیلی براش گشاده......
پسرک قصه ما دقیقا بدون حضور باباییش سه هفته لار موند و حسابی شیطون بلا شد.


داستان دوم:داستان یک پرواز
بالاخره اون جمعه ای که مامان و حسین باید برمیگشتن تهران رسید و حسین و مامانش از مامان جون و بابا جون و دایی جون خداحافظی کردند.دایی خیلی گریه کرد.خیلی...........دایی حسین خیلی پسر خوبی بود.خیلی مهربون.خیلی دست و دل باز.فقط حسف که درس نمیخوند و.........
خلاصه مامان و حسین از بقیه خداحافظی کردند که با هواپیما بیان تهران.
اولندش که بلیط هواپیما حدود 17 18 درصد گرون شده بود.حالا مامانیش فکر کرد که خدماتشون و پذیراییشون هم بهتر شده.مامان حسین ناهار نخورده(به دلیل عجله)اومد فرودگاه و سوار هواپیما شد.تو هواپیما یک کیک دادند و یک آبمیوه و سیب و یک پاکت کوچولو مغز بادوم .همین!اینم از ناهار مامان حسین!
هواپیما با اینکه پر مسافر بود و همه اومده بودند و کادر پرواز آماده بود هنوز راه نیوفتاده بود.20 دقیقه ای گذشت دیدند به به یک مجرم با پلیس رو آوردند تو هواپیما.مامانی حسین هم ترس ولررررررررررزززززز.نکنه ما رو بدزده این آقا دزده.خلاصه اینکه اون پرواز خاطره ای شد واسه خودش.صندلی هواپیما هم بی کیفیت کمرشون داغون شد.اما حسین تمام طول راه رو خواب بود.فقط موقع بلند شدن و نشستن هواپیما بیدار بود!

داستان سوم:حسین در تهران
حسین ساعت 15 و 45 دقیقه روز جمعه 4 اردیبهشت ماه 88 از لار پرواز کرد و ساعت 17 و 20 دقیقه توی تهران فرود اومد!باباش و دایی بزرگه اش اومده بودند فرودگاه دنبالش.( والبته دنبال  مامانش).وقتی رسیدند خونه اول رفتند خونه مامان بزرگ اینا که عمه بابا و مامانش هم اونجا بودند.حسین اونجا حرکات نمایشی خودش رو که تهرانی ها ندیده بودند(چهاردست و پا رفتن)با ناز انجام داد.خیلی با ناز...........وقتی هم اومدند بالا خونه خودشون دست گرفت به مبل ها و وایسااااااااااااااد.وایییییییییی مامان و باباش از خوشحالی نمیدونستند چیکار کنند.ما که نفهمیدیم مامان و باباش چرا خوشحال شدند.آخه وایسادن بچه ها یعنی شروع یک دردسر بزرگ........باید 24 ساعته نگهبونی بدند دیگه!
مامان حسین یک روز احساس کرد موهای حسین خیلی بلنده(دقیقا روز 7 اردیبهشت).واسه همین قیچی رو برداشت و افتاد به جون موهای حسین.فکر میکرد آرایشگر ماهری هست.بعد از اینکه کارش تموم شد دید ای داد بیدادسر حسین شده عین جنگل گلستان.یه جاش مو داره یه جاش کچله!خلاصه دایی حسین اومد دید گفت چرا این کار رو کردی با بچه.نه گذاشت و نه برداشت گفت ماشین اصلاحی بیار تا درستش کنم و موهای پسرک قصه ما رو از ته زد.و حسین بدین ترتیب کچل شد.
حسین روز 12 اردیبهشت یعنی دقیقا روزی که نه ماهه شد وقت دکتر داشت و با مامانش رفتند پیش آقای دکتر.این بار برخلاف مواقع دیگه که خیلی معطل میشدند چون وقت داشتند فقط نیم ساعت علافی کشیدند و بعدش رفتند تو.آقای منشی حسین رو وزن کرد.شاید باورتون نشه اما این پسرک نه ماهه هنوز 8 کیلو هم نشده بود.وزنش بود 7790!و این یعنی رکورد.حالا قراره مامانش پیگیری کنه اسم حسین رو توی کتاب رکوردهای جهان ثبت کنند.
مامان حسین که وضعیت رو دید شوکه شد.البته قد و دور سرش بدک نبودقد 70 دور سر 46.اما مهم وزنش بود دیگه.نوبت که رسید به صحبت با دکتر مامان حسین به دکتر گفت:آقای دکتر دیگه نمیدونم چیکار کنم.خسته شدم از دستش هر کاری میکنم هر چی درست میکنم نمیخوره!
آقای دکتر گفت (با خنده)پسش آوردی؟
مامان حسین:نه ولی دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.همش نگرانم مریض بشه و وزنش کمتر از این بشه
دکتر خندید و گفت:نگرانی که فایده ای نداره.احتمال زیاد ژنتیکیه.اما ما سعی خودمونو میکنیم.انواع شیرخشک رو امتحان کن.اگه نخورد شیر پاستوریزه بهش بده.خلاصه اینکه نگران نباش.تو داری تمام سعی خودتو میکنی دیگه لازم نیست حرص بخوری.
دکتر وقتی فهمید حسین خودش وایمیسه گفت ماشا الله.روند رشد ذهنی و حرکتیش که خوبه و از بقیه جلوتره دیگه نگران چی هستی؟
مامان حسین:سو تغذیه!
دکتر کلی خندید!

داستان چهارم :شیرین کاریهای یک پسر نه ماهه(انشای یک بچه دبستانی!)
و اما حسین در 9 ماهگی بسیار قند عسل و نقل و نبات می باشد.حسین نه ماهه با دوتا دندون خودش مینشیند.وقتی از خواب بیدار میشود دست به کناره های تختش گرفته و بلند میشود و چون تختش در کنار میز دراور است تمام وسایل را از روی دراور جمع آوری کرده و بدین ترتیب در امر خانه داری به مادرش یاری میرساند.
از هر چیزی بالا میرود.ببخشید.دست به هر چیزی میگیرد و بلند میشود و می خواهد پا رویش بگذارد و از آن بالا برود!تازگی ها یک ذره قدم هم برمیدارد.
یک الگانس سوار حرفه ای است.
از مزیتهای لار بودن این شد که حسین هر شب باید برود بیرون بگردد و گرنه خانه را روی سرش میگذارد!
تا باباش میآ ید خانه جیغ و داد و هوار که بغلم کن!
عاشق بلندی است داییش میگیرد روی دستش و میبردش پیش ساعت دیواری و لوستر و حسین از این کار لذت فراوان میبرد و هی باید این کار تکرار شود و گرنه دوباره جیییییییغ.
به سرعت ...(نمیدانم برای سرعتش از چه توصیفی استفاده کنم) چهاردست و پا میرود خصوصا اگر دستمال کاغذی و مهر ببیند.دستمال کاغذی یا هر نوع کاغذ دیگر را تکه تکه کرده و نوش جان میکند(البته اگر بگذارندش).عاشق مهر....... با لذت میخوردش.این دفعه مامانش جییییییییییغ
عاشق تبلیغهای پفک لینا،بَن بِن بُن ، سرزمین موج های آبی سرزمینی پر از شادی و هیجان،آموزش نقاشی سنا و کالباس و سوسیس همیشه ماسیس می باشد.عاشق انواع و اقسام تیتراژهای تلویزیونی اعم از تیتراژ اخبار تیتراژانواع سریال ها و برنامه های کودک و همچنین همان آهنگ ها که تبلیغ شبکه های تلویزیونی میکنند(خصوصا شبکه یک ) می باشد. و هر جا که باشد با شنیدن صدای آهنگ مورد نظر فورا خودش را در صحنه حاضر می کند.
وقتی اذان میویند حسین دستش را میگذارد کنار گوشش و میگوید ااااااااااااا.بعدش هم هر وقت دلش میخواست نماز بخواند دوباره دستش را میگذارد کنار گوشش و به مامانش پیغام میدهد برایش اذان بگوید!
یکی دیگر از شیرین کاریهایش این است که مثلا مامانش دارد بهش غذا میدهد یکدفعه غیب میشود! و الفرار!
هیچ علاقه ای به خوردن (خصوصا غذا) و خوابیدن ندارد!
با واکری که باباجونش از دبی برایش آورده یک ذره راه میرود!
شب ها توی خواب به شدت وول میخورد و نمیگذارد مامانش بخوابد.تازه بعضی وقتها با چشم بسته بلند میشود و می ایستد مثل همین دیشب که در حالت خواب بلند شده بود و وسایل مادرش را از روی دراور برداشته و خوابیده بود!
می رود سر کمد لباس های خودش و هی کشوی کمدش را باز و بسته میکندوتازه یک دفعه دستش لای آن گیر کرد.اما باز هم سراغش میرود.
هر کسی تلفن میزند باهاش صحبت کند فورا شماره میگیرد!
تازشم وقتی تشنه هست مکررا میگوید به یعنی همان آبه خودمان!(با تاکید بر ب)
خلاصه اینکه این پسر یعنی حسین آقا برای خودش و خانواده اش یک اعجوبه محسوب میشود و باید ببینیدش که بفهمید من چه میگویم!
این بود انشای من درباره یک پسر نه ماهه فامیلمان!


داستان آخر:حرف های یک مادر

پسرک قشنگم نمیدونم یه روز ی این حرفها رو از وبلاگت برمیدارم یا نه.ولی الان دلم گرفته و میخوام باهات دردودل کنم.
خیلی وقته که وقتی برای خودم ندارم.حتی نمیتونم وبلاگتو ماه به ماه آپ کنم.خیلی وقته که دلم لک زده برای یک کتاب خوندن بی دغدغه.دلم لک زده برای یک خواب بی دغدغه تا خود صبح.برای یک بیرون رفتن برای خودم .برای یک وقت آزاد که فقط و فقط برای خودم برنامه ریزیش کنم.
از صبح که از خواب بیدار میشم تو آشپزخونه ام.ناهار برای تو شام برای خودمون.لباسای تو لباسای خودمون ظرف مرتب کردن خونه و خلاصه کلی کار و تازه نمی شه تو رو ول کرد.باید دنبالت راه بیافتم که نکنه خدای نکرده بلایی سر خودت بیاری.تازه وقتی میخوابی یکمی کارامو راست و ریس میکنم.شاید باورت نشه بعضی وقتا نمیرسم صبحانه بخورم.یا یک ناهار درست و حسابی.غذا خوردنت با شیطنت و بازیگوشی همراهه و من باید کلی دنبالت راه بیافتم.و شب که بابا میاد تو رو نگه داره من بقیه کارهامو انجام بدم.......خوابیدن شب هم که کامل نیست هی بیدار میشم و نگاهت میکنم.
میدونی چیه بعضی وقتا اینقدر خسته میشم که آرزو میکنم مریض بشم و بهم برسند.ولی بعدش میگم نه اونوقت تو چی میشی.کی بهت شیر بده.شیر خشک هم که نمیخوری.بعضی وقتا دوست دارم به حال خودم گریه کنم.خیلی خیلی هوس روزای دانشجویی میکنم و دوست دارم مثل اون روزا فعال و پرتلاش و سرحال و سرزنده باشم که برای تو هم خوب باشه.یه موقع هایی فکر میکنم مادر خوبی برات نیستم.چون خیلی سرحال نیستم..........
می دونی چیه یه موقع هایی دوست دارم از خستگی تا ابد بخوابم!
عزیزکم تا ابد و تا دنیا دنیاست دوستت دارم...........

و اما نوبت عکسای حسین رسید

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط مامانی
Blog Skin